«من در قصّههايم سر پرندهای را بريده و پنهان کردهام تا خواننده به تحرّک و تشنّج تشديدشدهی تن و بال و پاهايش خيره شود، و پيش از آنکه پرنده بميرد و تحرّکش به سکون تبديل شود، شما طپش و تحرک و زنده بودن را در دردناکترين شکل آن میبينيد که ديگر زندگی نيست، مرگ هم نيست، زيرا حرکت تندتر شدهی اندامش وجود دارد و زندگی آميخته با مرگ. و اين همه لحظهای است پيش از مرگ، که پرنده شديدترين پر و بال زدن سرتاسر زندگيش را انجام داده است، لحظهای که بيشترين آميختگی را با زندگی و طلب زندگی دارد، آن هم درست در همسايگی مرگ. به خاطر همين است که تمام قصّههای من شروع و پايان ندارد.»
«بيژن نجدی»(۱۳۷۶-۱۳۲۰) در نوشتن و سرودن پركار، اما در انتشار دادن كمتر فعّال و پیگير بود. امّا همان ده داستان كوتاهی كه نخستين كتاب منتشرشدهی او را تشكيل دادند كافی بود تا جامعهی ادبی ايران قدر او را بداند، كميّت را به جای كيفيت نگيرد، و خصلت متمايز و ممتاز داستانهای او را تشخيص دهد. يادش گرامی...
در ادامهی این پست، داستان "سپرده به زمین" را از «بیژن نجدی» بخوانید.
ادامهياينپست