چهقدر تو را دوست دارم!
چهقدر به نفس تو در کنار خودم احتیاج دارم!
چهقدر حرف دارم که با تو بگویم!
امّا افسوس!
همهی حرفهای ما این شده است که
تو به من بگویی: «امروز خسته هستی.»
یا: «چه عجب که امروز شادی!»
و من به تو بگویم: «دیگر کی میتوانم ببینمت؟»
و یا تو بگویی: «میخواهم بروم. من که هستم به کارت نمیرسی.»
من بگویم: «دیوانهی زنجیری! حالا چند دقیقهی دیگر هم بنشین!»
و همین!
همین و همین!
تمام آن حرفها، شعرها و سرودهایی که در روح من زبانه میکشد تبدیل به همین حرفها و دیدارهای مضحکی شده که مرا به وحشت میاندازد؛
وحشت از این که رفتهرفته تو از این دیدارها و حرفها و سرانجام از عشقی که محیط خودش را پیدا نمیکند تا پر و بالی بزند، گرفتار نفرت و کسالت و اندوه بشوی.
نامهی احمد شاملو به آیدا سرکیسیان