تبليغاتX
[چاي‌تلخ]
●پژمان‌الماسی‌نیا
●مجموعه‌هاي‌شعر-
پاييز1386:
1.ديگرهم‌بازي‌ات‌نمي‌شوم
زمستان1387:
2.عاشقانه‌هاي‌برف‌به‌اسم‌كوچك
شعرهايم‌در
نام‌وبلاگ‌هابه‌ترتيب‌الفبا
آنتي‌کتاب‌دار
اتاق
ازدريچه‌ي‌ماه
ئاسو
باطله‌ي‌ذهنم
بانوي‌تو
برکرانه‌ي‌جهان
برگي‌درباد
بوته‌ي‌شمعداني
به‌گمانم‌هيچم
بي‌فصل‌ونادرخت
پابرهنه‌تاماه
پوتين
تب‌ترانه
تنهاترين‌تنها
ته‌بن‌بست‌
ته‌مانده‌هاي‌يک‌مرد
چيني‌نازک‌تنهايي‌من
حرف‌هاي‌هميشه
خط‌خطي
خودخويش‌نامه
دبل‌يو‌سي
دختري‌ازتبارماه‌هفت
دست‌نوشته‌هاي‌يک‌فلفل‌کوچولو
دل‌تنگي‌هاي‌نقّاش‌خيابان‌نور
دنبال‌کلمه‌مي‌گردم
دوپيکر
دويدن‌به‌هيچ‌کجا
ديگري‌درمن
روح‌باران
روح‌تکاني
رهاي‌آبي
رهياد
زنگ‌آخرجهان
سايه
سايه‌ي‌سپيد
ستاره‌های‌خاموش
ستاره‌ي‌کاغذي
ستاره‌ي‌کوچک
سياه‌مشق‌هاي‌من
سيمرغ
سينمايي‌که‌مي‌رفتيم
شاسوسا
شاعرانه
شب‌کوير
شب‌هاي‌سفيد
شعرگذاری‌درشعر
عطرگل‌مريم
عليرضامعتمدي
غزل‌پست‌مدرن
غمناک
فتوهايکو
فرشته‌اي‌درتاريكي
فلاکت
قلم‌هاي‌کاغذي
کوتاه‌نوشته‌هاي‌معاصر
کوچه‌باغ‌آرزو
لحظه‌هايي‌ازبودن
لي‌لي
مايلا
من‌وخودم
مهرگان‌نامه
مي‌خوام‌خودم‌باشم
ناتانائيل‌براي‌تو‌مي‌گويم
نامه‌هايي‌به‌خودم
نغمه‌ي‌غربت
ن‌والقلم‌وما‌يسطرون
نوشتار
نوشته‌هاي‌زني‌که‌لب‌نداشت
نه‌تازه
واگويه
ورق‌پاره‌اي‌براي‌خدا
ویان
هبوط‌من
همه‌جور‌آجيل
هميشه‌بهار
يادداشت‌هاي‌ممنوع
يک‌پيروازجنس‌احساس
يک‌خواب‌بيدار
پشتيباني‌
از کنار هم ‌می‌گذریم

 

بی‌عشق،
همه نعش‌کشن!

 

ایرج‌ کریمی

 

  # |  
رئیس
 

کوتاه‌شده‌ی فیلم‌نوشت:
«سـیامک جوانـی که تا زباله‌شـدن رفته است، لیسـت بیسـت‌وپنج جوان در جیب اوست که باید به آن‌ها موادّ مخدر از نوع پیشـرفته‌ترین تا قدیمی‌ترین برساند. رضا، پدر سیامک، بعد از چندین سـال دوری از وطن برای پدری‌کردن می‌آید، درحالـی‌که خودش هنوز یک فراری است. تنها دوست دوران جوانی او که بسیار باهم چرخیده‌اند، درس خوانده‌اند، سینما رفته‌اند و بیلیارد بازی کـرده‌اند، شـاید هنـوز او را باور کـند. رضـای دیگـر، دوسـتش، یک سـرهنـگ شـاغل و تنهاسـت. زن سـرهنگ با دو پسـرش در یک حادثه از جهان رفته‌اند. سـرهنگ رضا را باور دارد که رضای قدیمی گناه‌کار نیسـت. آن‌چـه مـی‌مـاند عشـق و عاشـقیت اسـت. رضـای گـناه ‌کـرده، هنـوز عاشـق زن ازدسـت‌رفته و سـقوط ‌کـرده‌اش، مـی‌تواند او را ببخشـد. سـیامک کـتاب‌چـه‌ی نام‌های مشـتری‌هایش را مـی‌سـوزاند. سـیامک عشـق را در میان نام‌های کتاب‌چه‌اش پیدا کرده و خط زده است. عاشـقان سیاه‌بخت، به دنبال قـطره‌ای از زندگـی ازدسـت‌رفـته‌شـان مـی‌دوند. حتّـی جـرّاح پیرشـده‌ی تنـهای یک دوره، عشـق را بنیان تازه‌شـان مـی‌داند. جـرّاح مـی‌داند، عاقـبت شـکسـتن رئیس است. رئیس در برج عـاج خود همه را مـی‌گرداند. فـقط احساس زنده ‌شـده‌ی رفـاقت دو رضـای رفـیق مانده است که سـیلی هولناک مـی‌شـود و دسـت رئیس را به دسـت‌بند و سـینه‌اش را به گـلوله مـی‌رسـاند. رضا پسـرش را یافـته است... امّا... قصّه تمام نیست... قطره‌های زهر ارزانند و در انتظار... آن‌ها.»

فصلی فیلم‌نشده از فیلم‌نوشت را در ادامه‌ی این پست بخوانید.

 


ادامه‌ي‌اين‌پست
  # |  
بايگاني‌

copyright © all rights reserved by ryra.blogfa.ir