![]() |
![]()
●پژمانالماسینیا
●مجموعههايشعر- پاييز1386: 1.ديگرهمبازياتنميشوم زمستان1387: 2.عاشقانههايبرفبهاسمكوچك شعرهايمدر
ناموبلاگهابهترتيبالفبا
آنتيکتابدار
اتاق ازدريچهيماه ئاسو باطلهيذهنم بانويتو برکرانهيجهان برگيدرباد بوتهيشمعداني بهگمانمهيچم بيفصلونادرخت پابرهنهتاماه پوتين تبترانه تنهاترينتنها تهبنبست تهماندههاييکمرد چينينازکتنهاييمن حرفهايهميشه خطخطي خودخويشنامه دبليوسي دختريازتبارماههفت دستنوشتههاييکفلفلکوچولو دلتنگيهاينقّاشخياباننور دنبالکلمهميگردم دوپيکر دويدنبههيچکجا ديگريدرمن روحباران روحتکاني رهايآبي رهياد زنگآخرجهان سايه سايهيسپيد ستارههایخاموش ستارهيکاغذي ستارهيکوچک سياهمشقهايمن سيمرغ سينماييکهميرفتيم شاسوسا شاعرانه شبکوير شبهايسفيد شعرگذاریدرشعر عطرگلمريم عليرضامعتمدي غزلپستمدرن غمناک فتوهايکو فرشتهايدرتاريكي فلاکت قلمهايکاغذي کوتاهنوشتههايمعاصر کوچهباغآرزو لحظههاييازبودن ليلي مايلا منوخودم مهرگاننامه ميخوامخودمباشم ناتانائيلبرايتوميگويم نامههاييبهخودم نغمهيغربت نوالقلمومايسطرون نوشتار نوشتههايزنيکهلبنداشت نهتازه واگويه ورقپارهايبرايخدا ویان هبوطمن همهجورآجيل هميشهبهار يادداشتهايممنوع يکپيروازجنساحساس يکخواببيدار پشتيباني
|
سپرده به زمين طاهر آوازش را در حمام تمام کرد و به صدای آب گوش داد. آب را نگاه کرد که از پوست آويزان بازوهای لاغرش با دانههای تند پايين میرفت. بوی صابون از موهايش میريخت. هوای مه شدهای دور سر پيرمرد میپيچيد. آب طاهر را بغل کرده بود. وقتی که حوله را روي شانههايش انداخت احساس کرد کمی از پيری تنش به آن حولهی بلند و سرخ چسبيده است و واريس پاهايش اصلا درد نمیکند. صورتش را هم در حوله فرو برد و آنقدر کنار در حمام ايستاد تا بالاخره سردش شد. خودش را به آينهی اتاق رساند و ديد که بله، واقعن پير شده است. در آينه، گوشهای از سفرهی صبحانه، کنار نيمرخ مليحه بود. سماور با سروصدا در اتاق و بیصدا در آينه میجوشيد و با همينها، طاهر و تصويرش در آينه، هردو باهم گرم میشدند. مليحه گفت: ببين پنجره باز نباشه، میچای ها! جمعه، پشت پنجره بود. با همان شباهت باورنکردنیش به تمام جمعههای زمستان. يکی از سيمهای برق زير سياهی پرندهها، شکم کرده بود و بخاری هيزمی با صدای گنجشک میسوخت. طاهر کنار سفره نشست و راديو را روشن کرد(...با يازده درجه زير صفر، سردترين نقطهی کشور)، استکان چای را برداشت. مليحه صورتش را به طرف پنجره برگرداند و گفت: "گوش کن، انگار بيرون خبری شده؟" اتاق آنها، بالکنی رو به تنها خيابان سنگفرش دهکده داشت که صدای قطار هفتهای دو بار از آن بالا میآمد، از پنجره میگذشت و روی تکهی شکستهای از گچ بريهای سقف تمام میشد. روزهايی که طاهر دل و دماغ نداشت که روزنامههای قديمی را بخواند و بوی کاغذ کهنه حالش را بههم میزد و مليحه دستودلش نمیرفت که از لای دندانهای مصنوعی آواز فراموش شدهای از "قمر" را بخواند، آنها به بالکن میرفتند تا به صدای قطاری که هرگز ديده نمیشد گوش کنند. ـ با تو هستم طاهر، ببين چه خبره؟ طاهر استکان را روی سفره گذاشت و با دهان پر از نان و پنير خيس به بالکن رفت. عدهای به طرف ته خيابان میدويدند. مليحه گفت: چی شده؟ اين طرف و آن طرف شصت سالگیش بود. لاغر. لبهايش خميدگی گريه را داشت. ديگر نمیتوانست آخرين بندانداختن صورتش را به ياد آورد. طاهر گفت: نمیدانم. مليحه گفت: نکنه باز هم يه جسد؟... حتمن باز يه جسد پيدا کردن. حتا اگر مليحه نمیگفت(باز هم يه جسد... ) آنها صبحانه را با به خاطر آوردن يک روز چسبندهی تابستان میخوردند و به خاطر انتخاب يک اسم باهم بگومگو میکردند. روزی که آفتاب از مرز خراسان گذشته، روي گنبد قابوس کمی ايستاده و از آن جا به دهکده آمده بود تا صبحی شيریرنگ را روی طناب رخت مليحه پهن کند... طاهر در رختخوابی پر از آفتاب يکشنبه با همان موسيقی هر روزهی صدای پای مليحه از خواب بيدار شد. کم مانده بود که در چوبی با دستهای مليحه باز شود که شد. پيش از آنکه مليحه نان را روی سفره پهن کند گفت: پاشو طاهر، پاشو. طاهر گفت: چی شده؟ مليحه گفت: توی نانوايی میگن يه جسد افتاده زير پل. طاهر گفت: يه چی؟ مليحه گفت: يه مرده...همه دارن ميرن مرده تماشا، پاشو ديگه. آنها پياده به طرف پل رفتند. عدهای روی پل ايستاده بودند و پايين را نگاه میکردند. سروصدای مردم کمتر از تعداد آنها بود. باد توتپزان به طرف درخت توت میرفت. چند پسر جوان روی لبهی پل نشسته بودند و پاهايشان به طرف صدای آب، آويزان بود. ژاندارمها دور يک جيپ حلقه زده بودند. تا مليحه و طاهر به پل برسند آنها جسد را توی جيپ گذاشتند و رفتند. مليحه از دختر جوانی پرسيد: کی بود ننه؟ دختر گفت: نفهميدم. مليحه: جوون بود؟ دختر گفت: نفهميدم. مليحه: نتونستی ببينی؟ دختر جوان، خودش را از مليحه دور کرد و مردی که به نردهی پل تکيه داده بود گفت: من ديدمش، باد کرده بود، سياه شده بود، يه بچه بود مادر، کوچولو بود. طاهر، بازوی مليحه را گرفت. پل و آن مرد و رودخانه دور زدند و از چشم های مليحه رفتند. از جيپ فقط يک مشت خاک ديده میشد که به طرف دهکده می رفت. ـ اون مرد به من گفت مادر، شنيدی طاهر؟ به من گفت.... آفتاب پايين آمده بود، مثلث کوچکی از پشت پيراهن طاهر خيس عرق بود. مليحه گفت: حالا اون بچه رو کجا میبرن؟ کشته بودنش؟ شايد هم رفته بود آببازی که يهو... باد توتپزان بی آنکه درخت توتی پيدا کرده باشد برگشته بود و چادر را روی سينه مليحه تکان میداد. مليحه گفت: نفهميدم چند سالشه! دستمو بگير طاهر. طاهر گفت: میخوای يه دقه بنشينيم؟ ـ کاش يکی از درختها پسر طاهر بود( مليحه فکر میکرد) گفت: از يکي بپرس کجا بردنش؟ طاهر گفت: حتمن ژاندارمری، درمانگاه... کاش میشد ببينمش(مليحه گفته بود). طاهر گفت: چی رو ببينی؟ يه بچهس ديگه. مليحه گفت: من هم همينو ميگم. طاهر گفت: میخوای بريم پيش ياوری؟ لنگههای در بهداری باز بود. چند بوتهی پابلند کاج تا پاگرد ساختمان رديف شده، آنقدر خشک بودند که تابستان اطرافشان ديده نمیشد. دکتر ياوري با طاهر دست داد و از مليحه پرسيد: قرصهاتونو مرتب میخوريد؟ مليحه گفت: آره. دکتر از طاهر پرسيد: شبها خوب میخوابن؟ مليحه گفت: دکتر يه بچه پيدا کردهن، شمام شنيدين؟ دکتر گفت: بله. مليحه گفت: حالا کجاس؟ دکتر گفت: گذاشتنش توی انبار. مليحه گفت: انبار؟ يه بچه رو؟ توی انبار؟ دکتر گفت: می دانيد ما اينجا سردخانه نداريم. مليحه گفت: بعد چی کارش میکنن؟ دکتر گفت: تا فردا نگه میدارند، اگر کسی دنبالش نيامد خوب، دفنش میکنند. مليحه گفت: اگه نيومدن، اگه کسی دنبالش نيومد میشه بدينش به ما؟! دکتر گفت: چکار کنم؟ طاهر گفت: بچه رو بدن به ما؟ بدن به ما که چی مليحه؟ مليحه گفت: دفنش میکنيم، خودمون دفنش میکنيم. بعد شايد بتونيم دوستش داشته باشيم. همين حالا هم انگار، انگار دوستش دارم... مليحه خودش را برد توی چادرش و گريهای که از پل تا درمانگاه با مليحه راه رفته بود، زير چادر مليحه وول خورد و چادر روی شانههای لاغر پيرزن لرزيد و مشتی از چادر مليحه پر از آب دماغ شد. طاهر ليوانی را از آب پر کرد. دکتر مليحه را روي نيمکت چوبی درازکش کرد. سوزن باريکی از زير پوست دست مليحه رد شد. کمی پنبه با دو قطره خون در سطل کوچک کنار نيمکت افتاد و تا غروب همان روز، تا بعد از نيامدن صدای قطار، مليحه چشمهايش را باز نکرد و حتا يک کلمه حرف نزد. جمعه بود. پردهي اتاق ايستاده بود و بخاری با صدای گنجشک میسوخت. زمستان سفيدی، آن طرف پنجره، سرمای سفيدش را راه میبرد. مليحه گفت: اين همه اسم، آخرش هيچی. طاهر گفت: بالاخره يه اسمی پيدا میکنيم. مليحه گفت: اگه همون روز نتونستيم، ديگه نمیتونيم، چند شنبه بود، طاهر؟ طاهر گفت: روزی که رفته بوديم سرپل؟ مليحه گفت: نه، فرداش که رفتيم درمانگاه... تا فردای آن يکشنبه کسی دنبال جسد نيامد. دوشنبه، جسد را پيچيده در متقال با يک زنبيل از درمانگاه به طرف گورستان بردند. بيرون از حياط درمانگاه مليحه و طاهر بی آنکه سياه پوشيده باشند در هوايی که نه آفتابی میشد و نه میباريد کمی آهستهتر از مردي که زنبيل را میبرد و گاهی آن را دستبهدست میکرد و گاهی روی زمين میگذاشت، گاهی هم روی کندهی يک درخت، راه افتادند. ميدانچه دهکده را دور زدند و وارد تنها خيابان دهکده شدند. جلوی قهوه خانه، مرد زنبيل را زير تير چراغی گذاشت که بیشباهت به درخت، به اندازهی يک درخت روی زمين قد کشيده بود. قهوهچی با پارچ، آب ريخت و مرد دستهايش را شست و همانجا ايستاده با نعلبکی يک ليوان شير داغ خورد. مليحه صورتش را برگرداند و در حالی که احساس میکرد چيزی دارد از پوست سينه به پيراهن نشت میکند، از کنار زنبيل رد شد. طاهر قدمهايش را آرام کرد. آنها حتا در چند قدمی خانهشان آنقدر ايستادند تا مرد از راه برسد و جلو بيفتد تا حرمت آن تشيع جنازه ساکت را به هم نريزند. حتا ايستادند و به بالکن خانهی خودشان نگاه کردند که پنجرهاش برای صدای قطار هنوز باز بود که در آن يک مليحهی جوان، خم شده بود و به گلدانی آب میداد. سرش را که بلند میکرد يک مليحهی پير، گلدانهای خالی را روی هم میچيد. مليحه با گوشت سفت و موهای ريختهی سياه، پرده را کنار میزد. مليحه با صورتي کوچک و موهاي حنا گذاشته، پشت باران راه میرفت. باران چند خط باريد و مرد با زنبيل وارد گورستان شد. طاهر و زنش چند قدم دورتر از مردهشویخانه روی چمن بين سنگها راه رفتند. مراسم تدفين، خاکستری، خاکآلود، آنقدر طول کشيد که بالاخره ناچار شدند روی چمن خيس بنشينند. وقتی که قبرکنها رفتند باز هم صدای بيل شنيده میشد. طاهر گفت: پاشو بريم، بريم... مليحه گفت: کمکم کن پاشم. آنها بههم چسبيدند. کسی نمیتوانست بفهمد که کدام يک از آنها دارد به ديگری کمک میکند. همين که توانستند بايستند مليحه گفت: اون ديگه مال ماس، مگه نه؟ حالا ما يه بچه داريم که مرده... اطراف آنها پر بود از سنگ و اسم و تاريخ تولد و... مليحه گفت: بايد بگيم براش سنگ بسازن. طاهر گفت: باشه. مليحه گفت: بايد براش اسم بذاريم. طاهر گفت:... مليحه گفت:... جمعه بود، بخاری هيزمی با صدای گنجشک میسوخت و از بالکن صدای همهمهی مردمی به گوش میرسيد که از ته خيابان برمی گشتند. آنها آنقدر سروصدا میکردند که طاهر و مليحه نتوانستند صدای آمدن و يا دورشدن قطار را بشنوند. از كتاب: يوزپلنگانی كه با من دويدهاند بيژن نجدی چاپ اوّل: ۱۳۷۳ نشر مركز
|
بايگاني
هفته دوم مهر 1388
هفته چهارم اسفند 1387 هفته چهارم آذر 1387 هفته دوم مهر 1386 هفته چهارم شهریور 1386 هفته چهارم تیر 1386 هفته اوّل فروردین 1386 هفته اوّل مهر 1385 هفته چهارم شهریور 1385 هفته سوم شهریور 1385 هفته چهارم بهمن 1384 هفته اوّل دی 1384 هفته سوم آذر 1384 هفته دوم آذر 1384 هفته چهارم آبان 1384 هفته سوم مهر 1384 |
copyright © all rights reserved by ryra.blogfa.ir