تبليغاتX
[چاي‌تلخ]
●پژمان‌الماسی‌نیا
●مجموعه‌هاي‌شعر-
پاييز1386:
1.ديگرهم‌بازي‌ات‌نمي‌شوم
زمستان1387:
2.عاشقانه‌هاي‌برف‌به‌اسم‌كوچك
شعرهايم‌در
نام‌وبلاگ‌هابه‌ترتيب‌الفبا
آنتي‌کتاب‌دار
اتاق
ازدريچه‌ي‌ماه
ئاسو
باطله‌ي‌ذهنم
بانوي‌تو
برکرانه‌ي‌جهان
برگي‌درباد
بوته‌ي‌شمعداني
به‌گمانم‌هيچم
بي‌فصل‌ونادرخت
پابرهنه‌تاماه
پوتين
تب‌ترانه
تنهاترين‌تنها
ته‌بن‌بست‌
ته‌مانده‌هاي‌يک‌مرد
چيني‌نازک‌تنهايي‌من
حرف‌هاي‌هميشه
خط‌خطي
خودخويش‌نامه
دبل‌يو‌سي
دختري‌ازتبارماه‌هفت
دست‌نوشته‌هاي‌يک‌فلفل‌کوچولو
دل‌تنگي‌هاي‌نقّاش‌خيابان‌نور
دنبال‌کلمه‌مي‌گردم
دوپيکر
دويدن‌به‌هيچ‌کجا
ديگري‌درمن
روح‌باران
روح‌تکاني
رهاي‌آبي
رهياد
زنگ‌آخرجهان
سايه
سايه‌ي‌سپيد
ستاره‌های‌خاموش
ستاره‌ي‌کاغذي
ستاره‌ي‌کوچک
سياه‌مشق‌هاي‌من
سيمرغ
سينمايي‌که‌مي‌رفتيم
شاسوسا
شاعرانه
شب‌کوير
شب‌هاي‌سفيد
شعرگذاری‌درشعر
عطرگل‌مريم
عليرضامعتمدي
غزل‌پست‌مدرن
غمناک
فتوهايکو
فرشته‌اي‌درتاريكي
فلاکت
قلم‌هاي‌کاغذي
کوتاه‌نوشته‌هاي‌معاصر
کوچه‌باغ‌آرزو
لحظه‌هايي‌ازبودن
لي‌لي
مايلا
من‌وخودم
مهرگان‌نامه
مي‌خوام‌خودم‌باشم
ناتانائيل‌براي‌تو‌مي‌گويم
نامه‌هايي‌به‌خودم
نغمه‌ي‌غربت
ن‌والقلم‌وما‌يسطرون
نوشتار
نوشته‌هاي‌زني‌که‌لب‌نداشت
نه‌تازه
واگويه
ورق‌پاره‌اي‌براي‌خدا
ویان
هبوط‌من
همه‌جور‌آجيل
هميشه‌بهار
يادداشت‌هاي‌ممنوع
يک‌پيروازجنس‌احساس
يک‌خواب‌بيدار
پشتيباني‌
رئیس
 

فصلی از فیلم‌نوشت:
تمنا می‌راند، در گوشـه‌ای نگه مـی‌دارد. دسـت در کیفش مـی‌کند، گردی را روی چال انگشـت شـصـتش قوام می‌آورد و با دماغ بالا می‌کشد. سیا نگاه می‌کند. از عصبانیت بیرون می‌آید و قدم می‌زند. اتومـبیل‌ها آرام در حـرکتند. چند قدمـی آن‌ها یک خـروجـی است به سـمت اتوبان دیگری. سیا سـرش را داخل اتومبیل می‌کند و سعی در آرام‌بودن، می‌گوید:
سیا: کـی بود که ازش کتک خوردی؟ خیالت من سـرتاپا ازگیلم؟ چرا شـماها این‌جوری هسـتین؟ روده‌ی راست ندارین. یه در تو کوچه دارین و صد تا تو خیابون.
یک‌باره اتومبیل BMW در میان ترافیک به آن‌ها می‌رسد. مردی در پشت فرمان است و جوانی کنار او. تمنا را مـی‌بیند. راه، کمــی باز شـده. راننده چیزی را با فـریاد به تمنا مـی‌گوید. جوان کناری او با مشـت تمنا را تهدید می‌کند و رو به سیا فحاشی می‌کند که شنیده نمی‌شود. حالات آن‌ها مهاجم است. تمنا نگاه می‌کند چشـم‌هایش نیمه‌بازند. از در اتومبیل بیرون می‌آید و به سـمت آن‌ها می‌رود. نمی‌تواند و زمین مـی‌خورد. سیا مـی‌دود. اتومبیل آن‌ها به سـمت خروجی می‌رود. سیا از میان اتومبیل‌ها، از روی سقف آن‌ها بدون رعایت می‌دود تا به آن‌ها برسد. روی پل اتوبان بالا در یک لحظه سیا به آن‌ها می‌رسد. زد و خوردی میان اتومـبیل‌ها که راه‌بندان سـاخته‌اند، درمـی‌گیرد. تمنا مـی‌خواهد بلند شـود، نمـی‌تواند. تکیه به اتومبیلش می‌دهد. سیا از سرازیری خروجی در یک بی‌حالی پایین می‌آید. سیا سوار می‌شود. مردم در اتومـبیل‌ها نگـاه مـی‌کـنند. تمنا سـیگـاری روشـن مـی‌کـند و به سیا مـی‌دهـد. سیا مـی‌گـیرد و
می‌کشد.
تمنا: مـی‌خـوای بری برو... اصـلاً دلم نمـی‌خواد بهـم گـیر کـنـی... یا بهـت گـیر کـنم. من که شَـرَم، امّا یه چیزایی رو باید بدونی...
(موسیقی می‌آید) سیا گریسته است امّا رو پنهان می‌کند.
سیا: می‌مونم... تا آخرشـم میام. من که کاری ندارم. منکرو که ببینم تهش با من. بیا بریم... یه جایی... تهرونی که نیستی؟ کجایی هستی؟ مادرت، پدرت کجایی‌ان؟
تمنا: مادرم سـمنانیه، پدرم بسـطامـی. امّا شـهرسـتان خرقان زندگی می‌کنیم... ببین... یه چـیزی بهت می‌گم هیچ‌وقت یادت نره... اگه رفتی... اگه موندی... اگه هر چی... مُردَم، منو خـرقان دفن کن. هیچ‌وقت تا حالا نشده یه آدمی رو دوست داشته باشم که بهش از آخر عمر حرف بزنم. من نمی‌دونم شیخ خرقان یا بایزید بسطامی کی‌ان... امّا دیدم وقتی میان زیارت اونا، کفشاشونو از تو جاده درمیارن، دلم می‌خواد برم اون‌جا که مـنو نشـناسـن. حواسـت کجاسـت؟ چاقو جیبت گذاشـتـی؟ اونا اسـلحـه بهم کادو مـی‌دن (سـر بالا می‌کند، گریسـته) شـانس مارو. من تو این یکی دو روز نمی‌دونم عاشقی چیه، از هر چی مرد هم می‌ترسم، هم تنفّر دارم. این‌قدر که زورکی بهشون خندیدم... می‌ترسم، امّا عاشـقت شدم سیا...
سیا رو برمـی‌گـرداند کـه دیده نشـود (به سـمت دوربین، پشـت به تمنا) خـون‌بار و اشـک‌بار دسـت‌هایش می‌لرزند.
سیا: نمی‌دونم چرا عاشقا خیانت‌کار می‌شن؟ عشقای دوهزارساله گندش در می‌یاد، حساب دوروزه‌ش که معلومـه... چرا نگفتی دوا می‌کشـی؟ این دیگه چیه؟ تو که مـی‌دونـی و گفتـی فقط چند روز آب‌و رنگ داری، ببین... من نمی‌دونم چرا جوونا... همش از آینده حرف می‌زنن... حالا چی!!
تمنا: حالا... نداریم.
سیا: چرا نداری؟... خودت خواسّی که حالات چی باشـه. معتادی؟... من، تو اون خونه چی‌کاره‌م؟ از این که بشینم و تو رو نگاه کنم و بپلکم... که کار من نیس.

 

مسعود کیمیایی

 

  # |  
بايگاني‌

copyright © all rights reserved by ryra.blogfa.ir