تبليغاتX
[چاي‌تلخ]
●پژمان‌الماسی‌نیا
●مجموعه‌هاي‌شعر-
پاييز1386:
1.ديگرهم‌بازي‌ات‌نمي‌شوم
زمستان1387:
2.عاشقانه‌هاي‌برف‌به‌اسم‌كوچك
شعرهايم‌در
نام‌وبلاگ‌هابه‌ترتيب‌الفبا
آنتي‌کتاب‌دار
اتاق
ازدريچه‌ي‌ماه
ئاسو
باطله‌ي‌ذهنم
بانوي‌تو
برکرانه‌ي‌جهان
برگي‌درباد
بوته‌ي‌شمعداني
به‌گمانم‌هيچم
بي‌فصل‌ونادرخت
پابرهنه‌تاماه
پوتين
تب‌ترانه
تنهاترين‌تنها
ته‌بن‌بست‌
ته‌مانده‌هاي‌يک‌مرد
چيني‌نازک‌تنهايي‌من
حرف‌هاي‌هميشه
خط‌خطي
خودخويش‌نامه
دبل‌يو‌سي
دختري‌ازتبارماه‌هفت
دست‌نوشته‌هاي‌يک‌فلفل‌کوچولو
دل‌تنگي‌هاي‌نقّاش‌خيابان‌نور
دنبال‌کلمه‌مي‌گردم
دوپيکر
دويدن‌به‌هيچ‌کجا
ديگري‌درمن
روح‌باران
روح‌تکاني
رهاي‌آبي
رهياد
زنگ‌آخرجهان
سايه
سايه‌ي‌سپيد
ستاره‌های‌خاموش
ستاره‌ي‌کاغذي
ستاره‌ي‌کوچک
سياه‌مشق‌هاي‌من
سيمرغ
سينمايي‌که‌مي‌رفتيم
شاسوسا
شاعرانه
شب‌کوير
شب‌هاي‌سفيد
شعرگذاری‌درشعر
عطرگل‌مريم
عليرضامعتمدي
غزل‌پست‌مدرن
غمناک
فتوهايکو
فرشته‌اي‌درتاريكي
فلاکت
قلم‌هاي‌کاغذي
کوتاه‌نوشته‌هاي‌معاصر
کوچه‌باغ‌آرزو
لحظه‌هايي‌ازبودن
لي‌لي
مايلا
من‌وخودم
مهرگان‌نامه
مي‌خوام‌خودم‌باشم
ناتانائيل‌براي‌تو‌مي‌گويم
نامه‌هايي‌به‌خودم
نغمه‌ي‌غربت
ن‌والقلم‌وما‌يسطرون
نوشتار
نوشته‌هاي‌زني‌که‌لب‌نداشت
نه‌تازه
واگويه
ورق‌پاره‌اي‌براي‌خدا
ویان
هبوط‌من
همه‌جور‌آجيل
هميشه‌بهار
يادداشت‌هاي‌ممنوع
يک‌پيروازجنس‌احساس
يک‌خواب‌بيدار
پشتيباني‌
هامون
 

مهشید از مسافرت شمال تنها بازگشته، با دو تا ساک، بیرون برف و بارانی است. هامون چمدان‌ها را به داخل آپارتمان می‌برد...
دو ساعت بعد...
هامون: خب حرف بزن چرا این‌قدر ساکتی؟
مهشید ساکت و آرام نشسته است... بعد از سکوت طولانی می‌گوید:
مهشید: می‌دونی چه‌جوری شدم؟
به روبه‌رویش خیره می‌شود، چشمانش ریز می‌شود، بی‌رنگ و کدر می‌شود، در عمق نگاهش هوش موج می‌زند.
مهشید: ... همه چی برام شفاف شده... شده تا حالا به یه نفر یا یه چیز نگاه کنی و روح‌شو ببینی، روح‌شو، تمام وجودشو، زندگی‌شو...؟ همه چیز شفاف شده... می‌بینم، خودم... چه‌جوری بهت بگم، مثل کوه شدم، حس می‌کنم تمام چیزها رو جذب خودم کردم... پخته شدم، همه چی رو می‌بینم، پر از زندگی‌ام... ولی هیچ‌وقت این‌قدر دلم نمی‌خواست بمیرم، فکر می‌کنم قشنگ‌ترین و عالی‌ترین لحظه‌ی زندگی‌م وقت مرگم باشه... وقتی داشتم از شمال برمی‌گشتم از تونل که اومدم بیرون یه دفعه همه جا سفید شد. قبل از تونل هوا ابری بود، تو تونل تاریک. و آن‌وقت یه دفعه این سفیدی، آفتاب هم بود... به قدری همه چی قشنگ بود که یه دفعه هوس کردم بزنم برم وسط همه‌ی این سفیدی، برم با همه چی یکی بشم...
هامون: مثل آدم‌های دنیادیده حرف می‌زنی.
مهشید: نه، دنیادیده‌ها از مرگ می‌ترسن.
هامون: آدم‌های ترسو از مرگ می‌ترسن.
مهشید به هامون نگاه می‌کند. نگاهش پر از غبار است.
هامون: این‌جوری بهم نگاه نکن.
مهشید: به تو نگاه نمی‌کردم.
هامون: به کی نگاه می‌کردی؟
مهشید: به خودم.
هامون: از نگاه من به خودت نگاه می‌کردی؟
مهشید: نه، از نگاه تو نه، از نگاه خودم...

 

داریوش ‌مهرجویی
بخشـی‌از‌فیلمنامه‌ی‌اصلی‌«هامون»‌که‌درنسخه‌ی‌فعلی‌موجودنیست.

 

  # |  
بايگاني‌

copyright © all rights reserved by ryra.blogfa.ir